Designer : Ali Rahimi Web Theme : Www.ParsTheme.com Theme Name : Jodaee Theme System : BlogSky, PersianBlog Theme Kind : Lovely Theme Sort : Free Theme Tag : Blog, Personal, Lovely, --> آیدا و ماری
X
تبلیغات
رایتل

این مطلب رو دوباره برای یار آوری خاطرات زدم:

 

آیدا...

 

حتی اگر تو

یک خرس قطبی بودی  یا یک دا یناسور فسیل شده

یا یه موش کور صحرایی یا حتی یه سوسک نیش دار

یا یه بوفالو آفریقایی  یا یک گوریل غول آسا

یا حتی یه بچه خرچنگ دریایی یا یه مار بو آ

من ...

من بازم دوستت می  دا شتم ...

چه برسه به الان که یه تپل  مامانی با مزه  هستی ...

                                      ا ز طرف مجنونت مارا ل

 

پیام فوری و حیاتی واسه آیدا:

 

شنیدم که خواستگار واسه نگارم اومده

 

با جواهرو طلا دیدن یارم اومده

 

اون می خواد یار منو عروس خونش بکنه

 

اونو از من بگیره و منو دیوونش بکنه

 

نمی دونه مگه تو فقط و فقط مال منی

 

نمی دونه واسه من زندگی و جون منی

 

مدیونی

 

مدیونی اگه جوا ب آره بدی آیدا

 

                          از طرف  : دی جی مارال

 

 

 



پنج‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1385 | 10 نظر

آخی زندگی .....

از کجای این زندگی بگم؟؟

از آشنایی هاش بگم یا  از جدایی هاش؟؟؟

از لبخنداش بگم یا از گریه هاش؟

از غماش بگم یا از شادی هاش؟؟

از اومدنا یا رفتنا؟

از صدا قت بگم یا از دروغهاش بگم؟......

یه روزی خیلی به خدا ایمان داشتم ولی حالا داره باورم می شه که خدایی......

شما بگید اگه جای یه آدم عاشق دل شکسته که دلش یه جای دیگه گیره بودید..

از چی چی این زندگی خوشتون میومد؟آخه کفر نمی گفتید؟؟؟

 

 

 



چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1385 | 6 نظر

بگذارید و بگذرید 

 

       ببینید و دل مبندید

 

             چشم بیندازید و دل مبازید

 

                         که دیر یا زود 

                        باید گذاشت و گذشت

 

 

 

 

               



سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر

 
 

یکی بود یکی نبود ... یه پیمانی بود که پاش شکسته بود...

این پیمان بازی گوش ما دلش هوای اصفهان کرده بود ؛

بقچش بست و راه افتاد .... رفت و رفت و رفت تا رسید به یه

خونهی پر از درخت زرد آلو ؛دلش طاقت نیورد ؛ بقچش پرت کرد تو و

از در رفت بالا ؛ پیمان قصدش خیر بود (اصلا دزدی نبود) . این پیمان ما که

همهی حواسش به زرد آلو ها بود مثل یه پیشی رفت بالای دیوار ؛ وقتی رسید اون بالا

مونده بود چه جوری بپره پایین ؛ عزمش و جذم کرد و چشاش بست و خودش پرت کرد پایین

آآآآآآآآآآآآآآآخ خ خ خ  واااااااااااااااااااااای پاممممممممممم محبوب کجایی که پیشیت مرد ؛ کشتنش

بیچاره پیمان یکی از پاهاش چلاق شده بود ؛ دیگه ما از بقیه ی جزئیات خبر نداریم ولی پسر خاله ی

پیشی  وقتی زنگ یه چیز دیگه گفت :

نوید : سلام خوبی محبوب ؛ دیشب پیمان دیر اومد خونه ؛ کسی درو روش واز نکرد  اون جوون چست و

چابک خیلی راحت از در اومد بالا ولی این شیطون بلا در این حادثه یه پاش زد چلاق کرد .

ما که باور نکردیم قضیه حتما همون بوده که ما گفتیم ....

نظر شما چیه ؟؟؟؟؟؟

 



سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر
                  
 
     یک نفر دلش شکسته بود
توی ایستگاه استجابت دعا
منتظر نشسته بود
منتتظر،ولی دعای او
دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
توی چار راه آسمان
پشت یک چراغ قرمز شلوغ
گیر کرده بود
*
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی
از کنار او گذشت
*
روی هیچ چیز و هیچ جا
از دعای او اثر نبود
هیچ کس
از مسیر رفت و آمد دعای او
با خبر نبود
*
با خودش فکر کرد
پس دعای من کجاست؟
او چرا نمی رسد؟
شاید این دعا
راه را اشتباه رفته است!
پس بلند شد
رفت تا به آن دعا
راه را نشان دهد
رفت تا که پیش از آمدن برای او
دست دوستی تکان دهد
رفت
پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش
کوچه های خاکی زمین
جاده های کهکشان
سبز شد
*
او از این طرف، دعا از آن طرف
در میان راه
باهم آن دو رو به رو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب گرم گفت و گو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
*
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب می شود
 
 
    کاش به جای دعا..آرزوها برآورده می شد!!!! 


سه‌شنبه 27 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر

لطفا هر کسی که اسم خواننده این شعر را می داند.. به ما اطلاع دهد...

 

برای آخرین بار              خدا کنه بباره

 

تو این شب کویری           یه قطره از ستاره

 

همیشه بودی و من          تورو ندیدم انگار

 

بگو که هستی اما            برای آخرین بار

 

وقتی دوری                   تنهایی نزدیکه

 

قلبم بی تو                     می میره تاریکه

 

چه لحظه ها که بی تو      یکی یکی گذشتند

 

عمرم و بردن اما            یه لحظه برنگشتند

 

تو چشم من نگاه نکن       منو به گریه نسپار

 

حالا که با تو هستم          برای اولین بار

یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1385 | 6 نظر

شاید یه کسی شب ها برای اینکه خواب تورو ببینه به خدا التماس می کنه

 

شاید یه کسی به محض دیدن تو دستش یخ میزنه و تپش قلبش مرتب

 

 بیشتر میشه ،

 

مطمئن باش یه کسی شب ها به خاطر تو توی دریای اشک می خوابه ،

ولی تو اون رو نمی بینی

 

 

بهترین دوست اگه نیستی، لااقل بهترین دشمن باش، غمخوارم اگه

 

نیستی، لااقل بزرگترین غمم باش، هرچه هستی بهترین باش، چون بهترین

 

 ها همیشه در خاطر می مانند، پس در خاطرات بدم بهترین باش!

 

 

 

اگه کسی دیونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته

 

 باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد

 

 فقط یک لبخند بزن.

 

 



یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1385 | 1 نظر

برای یافتن همسر مناسب خود به ما مراجعه فرمایید:

 

پسری هستم ۲۴ ساله متولد ۱۱ تیر؛ دارای یک عدد کافی نت به متراژ

 ۱*۱ میلی متر ؛ دارای یک فقره ۴۰۵ سورمه ای با شیشه های دودی ..؛

 صندلی های آخر هم همیشه رزرو دختران است ؛کفش زیبای دارم که متناسب 

 با قدم است ؛ولی فقط تفاهم مهمه استدعا دارم ...؛ عاشق بچه اونم از نوع ۶ قلوش ؛

دارای توانای ارتباط راحت با دختران ؛ موجودی کاملا احساساتی ؛ 

عاشق تی شر ت های کرمی رنگ با یقه ی باز

 دارای گواهینامه ی ایزو ۹۰۰۲ به علت کارکرد بالا.

 

همسر دلخواه  :

خواهان دختری هستم حدودا زیر ۲۴ سال ؛ دارای توانای بالا در حسابداری ؛

 عاشق خاله بازی با پاسور ؛عاشق پیشه ؛ خوش سلیقه ؛ مودب ؛ با اصالت ؛

 توانای بالا در ۶ قلو آوردن ؛ترجیحا اول اسمش س باشه بهتره..

 



پنج‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1385 | 5 نظر

آیدا خانوم ما واقعا شرمنده شد

مرسی از این همه لطفی که به من دارین...

پوریا جان من به شما قول میدم که تا آخر نمایشنامه شما و مارال رو تنها نذارم....

از فرشید خان هم به خاطر اون شعر زیباشون تشکر می کنم ...

از بقیه دوستان هم کمال تشکر را دارم .



چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1385 | 5 نظر

میان یافتن و دریافتن فاصله ای است

                                           (پ؛پ)



سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 | 2 نظر

این آیدا ناز و خوشکل بیخود می کند....

آیدا باید بمونه....

حالا هرکی با من موافق نظر بزاره.......

(لطف کنید نظرهایی بزارید که آیدا نظرش عوض بشه)



سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 | 2 نظر

دوستان من سلام......

قبل از هر چیزی می خواستم اول از این آیدای ناز و خوشکل و دوست داشتنی بد بخت (خودم) ...که تو

 این نمایشنامه ها تایپیست بود؛ویرایشگر بود؛نویسندگی میکرد ؛ مغز متفکر داشت ؛داستان عوض میکرد و.....

.. تشکر فراوان کنم و بگم که واقعا این خوشکل خانوم سوخت به پای مارال و پوریا ......

ولی این آیدا خانوم دیگه حوصلش سر رفته و می خواد بشینه درسش بخونه ..... پس همین جا از همتون

اول تشکر بعدم خداحافظی می کنم.



سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر
آدمـک آخــرِ  دنیــاست، بخند
آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند
آن خـدایی که  بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطی  کـه  تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ  کاغــذی  ماسـت، بخند
فکر کن   دردِ  تـو  ارزشـمند است
فکر کن  گریـه چـه  زیباست، بخند
صبحِ فردا به  شبت  نیست که نیست
تـازه  انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم
پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء  آغــاز نخوان
به خــدا  آخــر  دنیـاست، بخند 
(انقدر بخند تا جونت بیاد بالا..)
 
 


سه‌شنبه 20 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر

 
 
برد ایتالیا را تبریک می گم.....ولی کار زیدان خیلی زشت بود....

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1385 | 1 نظر
  
رسیدیم به قسمت جالبش
ایران: عاشق تخم مرغ است! سرکلاس عمومی چرت می زند و سر کلاس اختصاصی جزوه می
 
نویسد! سیاسی نیست ولی سیاسی ها را دوست دارد. معمولا لیگ تمام کشورهای بالا را دنبال
 
می کند! عاشق عبارت « خسته نباشید» است، البته نیم ساعت مانده به آخر کلاس! هر روز دوپرس
 
از غذای دانشگاه را می خورد و هر روز به غذای دانشگاه بد و بیراه می گوید! او سه سوته عاشق
 
می شود! اگر با اولی ازدواج کرد که کرد، و الا سیکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار می
 
شود! جزء قشر فرهیخته جامعه محسوب می شود ولی هنوز دلیل این موضوع مشخص نشده
 
که چرا صاحبخانه ها جان به عزرائیل می دهند ولی خانه به دانشجوی پسر نمی دهند! ؛(فهمیدین به
 
منم بگین)  او چت می کند! خیابان متر می کند ودر یک کلام عشق و حال می کند!همه کار و همه
 
چیز را میکند جز اینکه درس بخونه نسل دانشجوی ایرانی درسخوان در خطر انقراض است!از من
 
میشنوین بی خیال دانشگاه بشین بهتره (تفریهات بهتر و کم دردسرتر هست)خود دانی


پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1385 | 4 نظر

 
 
باخت پرتقال رو تسلیت می گو یم.

پنج‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1385 | 2 نظر
قصه ای که باد با خود برد.
دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید،سالهای سال گذشته بود و او همان دانه کوچک بود.دانه دلش می خواست به چشم بیاید اما نمیدانست چگونه،گاهی سوار باد میشد و از جلوی چشم ها می گذشت.گاهی خودش را روی زمینه روشن برگها می انداخت و گاهی فریاد میزد و می گفت:من هستم..من اینجا هستم... مرا تماشا کنید.اما هیچکس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند و یا حشره هایی که به چشم اذوقه زمستان به او نگاه می کردند کسی به او توجهی نمیکرد.دانه خسته بود از این زندگی،از اینهمه گم بودنو کوچکی خسته بود،و یک روز رو به خدا کرد و گفت:نه این رسمش نیست،من به چشم هیچکس نمی ایم،کاشکی کمی بزرگتر،کمی بزرگتر مرا می افریدی.
گفت:اما عزیز کوچکم!تو بزرگی،بزرگتر از انچه فکر کنی،حیف که هیچوقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی،رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای،راستی یادت باشد تا وقتی میخواهی به چشم بیایی دیده نمیشوی،خودت را از چشمها پنهان کن تا دیده شوی.
دانه کوچک معنی حرفهای خدا را خوب نفهمید..اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد...رفت تا به حرفهای خدا بیشتر فکر کند.........
 


سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1385 | 1 نظر

ما ۲ تا پشت کنکوریی بد بخت بیچاره هستیم که سر عمر داریم درس می خونیم ؛ اونم چه درس خوندنی از صبح  تا شب داریم اینجا ول می گردیم):

گناه داریم به خدا خسته شدیم دیگه چقدر درس؟

این درسا هم که تو کله ی ما نمیره ؛ اصلا می دونید ما می خوایم ترک تحصیل کنیم

به نظره شما ما ۲ گل نا شکفته باید چه خاکی به سرمون بریزیم ؟؟؟؟ میگید به درس خوندن ادامه بدیم یا اینکه وللش هر چه بادا باد ؟؟؟؟



دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1385 | 1 نظر
 الفبای موفقیت:
 
 
 الف   اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
 
 ب   بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
 
 پ   پویایی برای پیوستن به خروش حیات
 
 ت   تدبیر برای دیدن افق فرداها
 
 ث   ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
 
 ج   جسارت برای ادامه زیستن
 
 چ   چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
 
 ح   حق شناسی برای تزکیه نفس
 
 خ   خود داری برای تمرین استقامت
 
 د   دور اندیشی برای تحول تاریخ
 
 ذ   ذکر گوئی برای اخلاص عمل
 
 ر   رضایت مندی برای احساس شعف
 
 ز   زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
 
 ژ   ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
 
 س   سخاوت برای  گشایش کارها
 
 ش   شایستگی برای لبریز شدن در اوج....
 
 
ادامه دارد

 



یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1385 | 3 نظر